www.Lover-Girls.com

در ته فنجان فال قهوه ام کفشهای تو پیداست، نمیدانم میروی یا می آیی..!

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:55 توسط shabnam| |

کوچ پرندگان به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است باید رفت..

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:53 توسط shabnam| |

درد را از هر طرف بخوانی درد است،

 

دریغ از درمان که عکسش نامرد است..

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:35 توسط shabnam| |

روی چمن نوشتند لطفا گلی نچینید..

 

اما چه سود طوفان خواندن نمی توانست...

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:30 توسط shabnam| |

فریادها مرده اند، سکوت جاری است،

 

تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است،

 

میگویند فقط خدا تنهاست... ما که خدا نیستیم

 

                               پس چرا تنهاییم..!!

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:27 توسط shabnam| |

نیا باران! زمین جای قشنگی نیست..


من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است


ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد..

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:23 توسط shabnam| |

آدمها مثل کتابند، برگرفته از مطالب جالب...

 

از روی بعضیها باید مشق نوشت،

 

از روی بعضیها باید جریمه نوشت،

 

بعضیها را باید چندبار خواند تا معنیشان را فهمید،

 

بعضیها را باید نخوانده کنار گذاشت!

 

آدمیان به لبخندی که بر لبها می نشانند و به احساس خوبی که برجا می نهند،

 

                                     "ماندگارند..."

نوشته شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:14 توسط shabnam| |

از انسانها غمی به دل نگیر...

 

زیرا خود نیز غمگین اند...

 

با آنکه تنهایند، ولی از خود میگریزند...

 

زیرا به خود و عشق خود و حقیقت خود شک دارند...

 

اما دوستشان بدار اگرچه...

 

                        "دوستت نداشته باشند..."

نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:15 توسط shabnam| |

در این شهر صدای پای مردمیست،که همچنان که تو را میبوسند طناب دار تو را میبافند...

 

مردمی که صادقانه دروغ میگویند و خالصانه به تو خیانت میکنند!

 

در این شهر هرچه تنهاتر باشی پیروزتری...

نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391برچسب:,ساعت 12:26 توسط shabnam| |

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم...

 

با خیال او ولی تنهای تنها میروم...

 

در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی...

 

شاید او حتی بگوید لایق من نیستی...

 

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم...

 

گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم...

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:21 توسط shabnam| |

دور از تو میشکنم کاری نمیکنی...

 

در حال مردنم کاری نمیکنی...

 

جادو شدیم ما یا چشممون زدن...

 

این من همون منم کاری نمیکنی...

 

گریه میکنم خیره میشی و داد میکشم کاری نمیکنی...

 

شور میزنم تلخ میشی و زجر میکشم کاری نمیکنی...

 

لعنت به بخت بد پیر شدم چقدر کاری نمیکنی...

 

بی پر و بالم و میبینی حالمو کاری نمیکنی...

 

بی قلب اومدی این بار پیش من...

 

                              "دستای سردتم قید منو زدن"

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391برچسب:,ساعت 18:11 توسط shabnam| |

چه کاری با دلم کردی که از دنیا دیگه سیرم...

 

که دائم بغض تو سینم دارم یک گوشه میمیرم...

 

یهو چی شد که دل کندی؟ بگو چی شد که رنجیدی؟

 

چیجوری عاشقم بودی که اشکامو نمیدیدی؟!!!

 

یه چیزی خوب بگو دیگه چرا ساکت شدی بازم؟

 

دارم داغون میشم اما نمیفهمی تو احساسم...

 

ببین عکسا رو آوردم ببینی بلکه برگردی...

 

چرا بی معرفت آخه تو اینجوری باهام سردی؟!!

 

چقدر بیرحمه با قلبم خدایا مردم از غصه...

 

دارم دق میکنم اما ازم حالی نمیپرسه!

 

چجوری میتونی رد شی؟ بری و بیخیالم شی؟

 

یه حسی تو دلم میگه: یه روزی عاشقم میشی...

 

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391برچسب:,ساعت 17:47 توسط shabnam| |

صدای شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد...

 

اشک هایم را ندیدی چون محو تماشای دیگران بودی...

 

ولی امیدوارم آنقدر در آیینه مجذوب آیینه شده باشی

 

که حداقل در آیینه زشتی دیو خودخواهیت را ببینی...

 

باشد که با دیگران چنین نکنی که با من کردی...

 

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391برچسب:,ساعت 17:35 توسط shabnam| |

بهای سنگینی دادم تا فهمیدم...

 

کسی که قصد ماندن را ندارد باید راهی کرد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391برچسب:,ساعت 17:32 توسط shabnam| |


Power By: LoxBlog.Com